تبليغاتX
بلوف
 

واقعیت آن است که دیگر آنچه در پیش دارم امید روزی بهتر نیست بلکه بی تفاوتی ساده و با آرامشی است در برابر همه چیز از جمله خودم...

                                                                "آلبر کامو"

سرم داغ است. سرم داغترین سری است که کسی میتواند تا به حال دیده باشد.دنیا وارونه است و ریشه هایم همه در هواست. جایت آنقدر خالی است که دیگر حتی با بودنت پر نمیشود. برنگرد! کار بیهوده نمیباید کرد. برای من ننواز، حاصلش چیزی نیست جز سر و صدایی گوش خراش. موسیقی نواختنی نیست شنیدنی است. خوب که گوش کنی میشنوی. من برای دیدن دنیا بالای درخت نمیروم، چشمانم آنقدر وسعت دارد که از همین پایین تمامش را ببینم. سرم را روی زمین نمیگذارم، میدانم! زمین تاب تحمل گرمای سرم را ندارد. ماهی های توی سرم بی حرکت شناور شده اند و کم کم بوی تعفنشان را حس خواهم کرد اما چشمانشان باز است. خیالم راحت است، چشمانم را میبندم و از زمین خوردن نمیترسم چون من کسی را نمیشناسم که "هیچ" را فهمیده باشد. روزی درخت خواهم شد و کسی درخت داغی را که ریشه هایش در هواست به دیگری نشان نخواهد داد...

پ.و:خوب این هم احتمالاً آخرین پست بلوف!

|+| نوشته شده توسط هانیه در سه شنبه 13 فروردین1387  |
 نمیدونم چرا!...نمیدونم موقتی یا دائمی!
                                

|+| نوشته شده توسط هانیه در دوشنبه 12 فروردین1387  |
 ضمیمه شود به دو پست قبل تر!
در ادامه پست قبلی نه قبلیش فکر کردم این تصویر هم بد نباشه:

 

نتایج اخلاقی:

۱.آقایان لطف کنند علی رغم میل باطنی خود برای نجات قرآن از خیانت چندین همسر اختیار کنند.

۲.دولت عزم جزم کند خانم هایی را که نمیخواهند یا به دلایلی چون داشتن تحصیلات عالیه،موفقیت شغلی،خنگ نبودن و ... نمیتوانند برای خود همسری برگزینند(یا به اصطلاح درست تر همسری آنها را برنمیگزیند چون اصولاً چه معنی میده زن همسرشو انتخاب کنه!) را هرچه سریعتر از ایران خارج کنند تا قرآن از خیانت در امان بماند.

پ.و.۱:ضمناً خواهران گرامی لطف کنند سنی را که از آن پس بی شوهری قرآن را در معرض خطر خیانت قرار میدهد دقیقاً مشخص کنند تا آدم تکلیف خودش را بداند.

پ.و.۲:مرجع عکس هم الهه بود.

                                                              والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته

|+| نوشته شده توسط هانیه در سه شنبه 14 اسفند1386  |
 
-بدک نیست!بعد چند ماه امروز دوباره رفتم باشگاه،وقت میکنم بشینم کتاب بخونم و فیلم ببینم،دیگه میتونم تابلوی نیمه تموم نقاشی رو تموم کنم(دیروز رفتم رنگ و بوم و از این خرت و پرتها خریدم،اینم از خرید عید!)...امروز واسه اولین بار تو این چند تا مصاحبه ای که رفتم ازم سؤالهای الکترونیکی پرسیدن.بیشتر شبیه امتحان بود....فقط...نمیدونم چرا ته وجودم پره از خلأ ...

پ.و.۱:اینجا هم به حالت تعطیل که نه ولی به حالت تعلیق در اومده!

پ.و.۲:کسی پایه کوه نیست؟!

|+| نوشته شده توسط هانیه در دوشنبه 13 اسفند1386  |
 خداحافظ آقایان!
با تولید اسپرم از سلول‌هاي بنيادي مغز استخوان زنانه گویا این دنیای فانی برای بقا دیگه نیازی به جنس مذکر(حداقل از نوع بشر) نداره.حالا هی یه عده بیان بگن مردا کاملترن و از اینجور مزخرفات!

پ.و.۱:به من چه میتونین اینجا رو ببینین یا "اسپرم+مغز استخوان" رو تو هر سایت جستجوگری که خواستین search کنین که n تا لینک بهتون بده.

پ.و.۲:البته خبر مال چند ماه پیشه من یه کم از دنیا عقب بودم.

پ.و.۳:بسی کیفور شدم از شنیدن این خبر

|+| نوشته شده توسط هانیه در چهارشنبه 8 اسفند1386  |
 
-رفتی؟

ـ نه همینجام.

-کوشی؟پس چرا من نمیبینمت؟...

|+| نوشته شده توسط هانیه در یکشنبه 5 اسفند1386  |
 
بعد از ظهری کلی تو خیابونا پرسه زدم،کلی آدمها رو نگاه کردم:مثل همیشه بودن.کلی بچه هایی رو دیدم که با ذوق و شوق اومده بودن واسه خرید عید.خلاصه همه جا حسابی شلوغ بود.فقط بدیش این بود که بعد اینهمه ولگردی حتی یه CD فروش هم ندیدم که ازش "سنتوری" بخرم.یه آدم خیری لطف کنه به من CDشو بده،سعی میکنم برش گردونم! 

امروز حسابی به حافظه خودم امیدوار شدم.قبل کنکور یکی از بچه های دبیرستان که دو سال باهام همکلاسی بود از دور منو دید با شک اومد جلو گفت ببخشید شما فرزانگانی بودین؟(در حالی که من همون موقع میتونستم شجره نامه خانوادگیشو ولو کنم وسط)

آها!یه اتفاق دیگه هم افتاد!یکی از دوستام منو شام دعوت کرد البرز،کلی رفت رو قیمتم!

|+| نوشته شده توسط هانیه در شنبه 4 اسفند1386  |
 از شیر شتر تا ...
-امروز انگاری ولنتاینه، من اینو صبح تو کلاس فرانسه از بچه ها شنیدم و کلی هم بابت تو باغ نبودن سوژه شدم که بماند. خوب به نظرم نامگذاری یه چنین روزی کار جالبیه اما منم مثل غزل ترجیح میدم سپندار مذگان رو زنده کنیم.

-این سومین باریه که ظرف چند روز گذشته فاصله رو اشتباه تخمین میزنم یعنی خیال میکنم از یه جای باریکی رد میشم درحالیکه رد نمیشم.ببینم این وظیفه مخچه است؟ گمونم مخچه ام از کار افتاده!

-یارو میگه شیر گاو نخورین به جاش شیر شتر بخورین!میخوام برم یه شتر بخرم(از اون دوکوهانه ها که انگار پشتش صندلی داره) بیارم بذارم تو اتاق صبح به صبح لطف کنه یه لیوان شیر بده بهم!

پ.و:حالا البته سیاست و اینا کار ما نیست، انتخابات هم به ما چه ولی آخه این دیگه ته منطقه یکی از آقایان اصولگرا فرمودن استعفای یک سری از کاندیداهای این حزب برای اینه که عرصه برای بقیه باز بشه و این استعفاها ادامه خواهد داشت!جل الخالق!

|+| نوشته شده توسط هانیه در پنجشنبه 25 بهمن1386  |
 

-"شاید تاریخ پایانی داشته باشد اما وظیفه ما پایان دادن به آن نیست" دو روزه این جمله تو ذهنم وول میخوره.محض حفظ امانت و اینا جمله مال کتاب انسان طاغی کامو بود.

-بعضی وقتا داری با سرعت میدویی یهو با مخ میری تو دیوار!

-میپرسه:"چطوری؟" لبخندی تحویلش میدم و جواب میدم:"خوبم!" و تو دلم میگم:"لعنتی مسخره این چه سؤال احمقانه ایه که میپرسی،مگه کوری؟!"

-احساس میکنی داری تو پوسته کلفت خودت میترکی...

پ.و:گند بزنن به این yahoo! هم 360 هم mail! اه! دهنم سرویس شد با این مشکلات احمقانه اش. 

|+| نوشته شده توسط هانیه در سه شنبه 23 بهمن1386  |
 

شبها رو دوست دارم چون ساکته.ساکته اگه دزدگیر ماشین یه احمق بذاره سکوتی بمونه.دوست دارم چون تاریکه،نه کسی رو میبینی نه کسی تو رو.تاریکه اگه یکی پیدا نشه که چراغ روشن کنه.شبها رو دوست دارم چون وقتی بیداری و بقیه خوابن احساس میکنی تنها موجود زنده روی زمینی.تنها موجود زنده روی زمینی اگه خوابت نبره.شبهای زمستون رو بیشتر دوست دارم چون میرم پنجره رو باز میکنم بعد پتو رو میکشم روم و از احساس گرما تو هوای سرد لذت میبرم...

پ.و.1:با آهنگهای برایان آدامز خیلی حال میکنم.

پ.و.2:چرا من نمیتونم یکی از هزاران و شاید میلیونها نفری باشم که از صبح تا شب درس میخونن؟!حالا از صبح تا شب پیشکش لااقل یه نصفه روز!از تنبلی خود بسی رنج میبریم و وجدان درد داریم!

|+| نوشته شده توسط هانیه در جمعه 19 بهمن1386  |
 
 
بالا